تبليغاتX
Ati's Weblog

atioraee

Ati Oraee

atioraee

http://atioraee.blogfa.com

Ati's Weblog

Ati's Weblog

Ati's Weblog

Ati's Weblog

روز اول کاری ~ the first day of work
مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد.

در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و گفت: ” يك فنجان قهوه براي من بياوريد.”

صدايي از آن طرف پاسخ داد: ” شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني ؟”

كارمند تازه وارد گفت: ” نه ”

صداي آن طرف گفت: “من مدير اجرايي شركت هستم، احمق!”

مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: ” و تو ميداني با كي حرف ميزني بي چاره؟"

مدير اجرايي گفت: ” نه ”

كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 21:58 توسط Ati Oraee |
خدا ~ god
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه
كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم ."

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 18:50 توسط Ati Oraee |
عشق.....!!!!!
جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد .  جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود.  

هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست.مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه در آن دیده می شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند:

كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟ 

 مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است ؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن. پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند . بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام.اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازیر مي‌شد. به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت!!!

 

 مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 14:12 توسط Ati Oraee |
معرفت...!!!

 

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.

یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند .

اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و

 همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعت‌ها با یکدیگر صحبت می‌کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند.

هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ،

می‌نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می‌دید برای هم ‌اتاقیش توصیف می‌کرد.

بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت.

گفته های مرد کنار پنجره چنین بود:

این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌کردند و

کودکان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ،به منظره بیرون ،

زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد.

همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد ،

هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌کرد.

روزها و هفته‌ها سپری شد.

یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ،

جسم بی‌جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود .

پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند

. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد،

اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ،

خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد .

بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در کمال تعجب ، او با یک دیوار مواجه شد.

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌کرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف کند!

پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:50 توسط Ati Oraee |
نمونه یک سوء استفاده ایرونی !!! بخون و بخند :)):)):)):))

نمونه یک سوء استفاده ایرونی !!!

 

 

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت

 کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم

سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته

میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد

 کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم

 نمیتونم بیام

 

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل

 نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی

 زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده


منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد

 من دارم میام خونه


شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو

 شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و

 این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق


پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو

 مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد


مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی

 و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت ...

 


                                               

 

خودتون ادامه اش رو برید ...  !!

 

دقت کردید چقدر از این موارد زیاد شده ؟!

 

نتیجه گیری :

تا آدم نشدید نه زن بگیرید نه شوهر کنید !!

 


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:50 توسط Ati Oraee |
...................!!!!!!
وقتی برای بدست آوردن کسی ميدوی...آروم بدو! چون ممکنه کسی برای بدست آوردن تو در حال دويدن باشه!

 

سرنوشت، ننوشت ... گر نوشت، بد نوشت ..... اما باور كن : سرنوشت را نميتوان از سر نوشت!

 

پرسيدم عشق چيست ؟ گفت : آتشی است . گفتم مگر ان را ديده اي ؟ گفت نه ، در آن سوخته ام !

 

با چه ميتوان عشق را به بند جاودانه کشيد؟ با کدام بوسه، با کدام لب؟ در کدام لحظه، در کدام شب؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 17:27 توسط Ati Oraee |
خاک وطنم ~ My Pride

ايران

 

 

اين خاک چه زيباست ولی خاک وطن نيست

آن دختر چشم آبی و گيسوی طلايي

طناز سيه چشم چو معشوقه من نيست

آن کشور نو آن وطن دانش و صنعت

هرگز به دلنگيزی ايران کوهن نيست

در مشهد و يزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی است که در کلگری و نيس و پکن نيست

در دامن بحر خزر و ساحل گيلان

موجی است که در ساحل دريای عدن نيست

در پيکر گل های دلاويز شميران

عطری است که در نافه ی آهوی ختن نيست

آوره ام و خسته و سرگشتو حيران

هرجا که روم هيچ کجا خانه من نيست

آوارگی و خانه به دوشی چه بلايست

دردی است که همتاش در اين دير کوهن نيست

من به هر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غريبی که در او فهم سخن نيست

هرکس که زند تعنه به ايرانی و ايران

با شبه که مغزش به سر و روح به تن نيست

پاريس قشنگ است ولی نيست چو تهران

لندن به دلاويزی شيراز کوهن نيست

هر چند که سر سبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چين و شکن نيست

اين کوه بلند است ولی نيست دماوند

اين رود چه زيباست ولی رود تجن نيست

اين شهر عظيم است ولی شهر غريب است

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20:28 توسط Ati Oraee |
کلام دل - A Word From Deep Inside My Heart

سلام

سلامي به گرميه 1 فنجون قهوه داااااغ !!!!!!

خوبين؟ اينقدر دلم براتون تنگ شده بود که نگين!

دنبال يه موضوع خوب ميگشتم واسه آپ کردن!

با خودم گفتم چرا از دلم يه کم نگام براتون؟

يه چند روزه دلم خيلی گرفته...اينقدر که نميدونم به کی بگم و چيکار کنم. بارون که مياد منو ياده گريهام

ميندازه و با صدای رعدو برق دلم ميترکه. يه جوونم، تنهای تنها...بی کس. تاحالا شده حس کنی حرف

دلتو به هيچکس نميتونی بزنی؟ دارم 1 کتاب مينويسم...کاش بتونم نوشتنو ادامه بدم، آخه بهم ارامش

ميده...تو هم 1 بار امتحان کن نوشتنو...خيلی خوبه واسه وقتای تنهايي!

چه خبرا؟ خوش ميگذره؟ راستی از دوست دختر/پسر ت چه خبر؟ هنوز دوسش داری؟ يا اونم مثله

100 تای ديگه از پشت بهت شمشير زد؟ سخته نه...؟ وقتی عاشقشی و ميدونی که حتی يه لحظه

هم بهت فکر نميکنه!

حالا اينارو بی خيال....از خودت بگو؟ تاحالا عاشق شدی؟ آخه من نشدم...ها ها ها!!!

چه شکليه؟ خوبه؟ بده؟ باحاله؟ فاز ميده؟ ضدّه حال؟....يا شايد اصلاً کشکه؟

يه کم از خودت برام بگو...چی تو دلته؟ من که گفتم کلّی از دلم برات، از بی ريا بودنه دلم و از ساده بودنش

و از اينکه چند نفر ازش سو استفاده کردن چون دلم هنوز ياد نگرفته چه جوری گرگ باشه تو اين جامعه!

راستی...تاحالا چند دفعه خيانت کردی؟ چه احساسی داره؟ وجدانت ناراحت نميشه؟

دوست دارم جوابه تمامه سؤالمو تو قسمت نظرت بدی لطفاً!

توجّه: در جواب حرفای دل من متن کوچيکی تو قسمته نظرها بنويسين لطفاً...بهترين متن به صورت پست در مياد و در وب ثبت ميشه همراه با اسم و تشکّر ويژه از نويسنده متن!

با تشکّر فراوون

نويسنده:

آتی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 18:13 توسط Ati Oraee |
عجيبترين مرگ های دنيا - Strangest Deaths in The World

25 مرگ عجیب در دنیا

 

امروزه انسان با توجه به پيشرفت تكنولوژي توانسته پاسخ بسياري از سوالات خود را به دست آورد. اما يكي از مواردي كه هنوز در پرده ابهام قرار دارد و سوالات بسياري را در اذهان پير و جوان و در واقع همه انسان ها به وجود مي آورد پديده «مرگ» است. حتما شما هم اين ضرب المثل قديمي و معروف را شنيده ايد كه «مرگ شتري است كه در خانه همه مي خوابد.» در اين مطلب اصلا قرار نيست مرگ را از منظر فلسفي و يا عرفاني مورد بررسي قرار دهيم بلكه قرار است عجيب ترين و شگفت آورترين مرگ ها را كه در طول تاريخ براي افراد مختلف رخ داده بيان كنيم:




(آرنولد بنت: داستان نويس انگليسي(1867،1931) وي براي آنكه ثابت كند آب شهر پاريس از نظر بهداشتي كاملا سالم است، يك ليوان از آن را خورد و در اثر تيفوئيد ناشي از آن در گذشت!




(آگاتوكلس خودكامه سراكيوز 361، 289 ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.




(آلن پينكرتونموسس آژانس كارآگاهي آمريكا 1819، 1884) هنگام نرمش صبحگاهي به زمين خورد و زبانش لاي دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقارياي ناشي از اين زخم درگذشت.




(آيزادورا دانكنرقاص آمريكايي 1878، 1927) هنگامي كه در اتومبيل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبيل گير كرد و گردنش شكست و خفه شد.




(اسكندر كبيرپادشاه مقدوني 356 ،323 ق.م) به دنبال دو روز ميگساري و عياشي در اثر تب درگذشت.




(الكساندرپادشاه يونان 893،1 1920) يك ميمون خانگي گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.




(تامس آت وينمايشنامه نويس انگليسي 1652، 1685) مرد فقيري بود. به دنبال روزها گرسنگي سرانجام يك گيته به دست آورد و با آن يك دست پيچ گوشت خريد و از شدت ولع همان لقمه دهان پركن اول گلو گيرش شد و خفه اش كرد!




(تامس ميمورخ انگليسي 595،1 1650) بر اثر بلعيدن غذاي زيادي، خفه شد.




(جان وينسونماجرا جوي بريتانيا 1557، 1629) وي در 72 سالگي از اسب به زمين افتاد و ميخي وارونه بر زمين افتاده بود، در سرش فرو رفت.




(جروم ناپلئون بناپارت آخرين بناپارت آمريكايي 1878، 1945) در سنترال پارك نيويورك، پايش به زنجير سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم هاي حاصله در گذشت.




(جورج دوك كلارنس انگليسي 1449،1478) به دستور برادرش ريچارد سوم در خمره شراب خفه شد.




(جيمز داگلاس ارل مورتون1525،1581) بوسيله دستگاهي شبيه گيوتين كه خودش آن را به اسكاتلنديان معرفي كرده بود، سر بريده شد.




(رودولفوني يرو ژنرال مكزيكي 1880، 1917) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگيني طلاهايي كه به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.




(زئوكسيس نقاش يونان قرن پنجم ق.م) به تصويري كه از يك ساحره پير كشيده بود آنقدر خنديد كه يكي از رگ هايش پاره شد و مرد!




(ژراردونرال نويسنده فرانسوي 1808 ،1855) با بند پيشبند، خودرا از تير چراغ برق خيابان حلق آويز كرد.




(فرانسيس بيكن 1561،1626) براثر گرفتاري در يك سرماي ناگهاني گرفتار شد و درگذشت.




(فالك فيتز وارن چهارم بارون انگليسي 1230، 1264) در بازگشت از يك جنگل، اسبش در باتلاق افتاد و فالك كه زره پوشيده بود، در درون زره اش خفه شد.




(كلاديوس اول امپراتور روم 54 ب م. 10 ق.م) با يك پر آغشته به سم خفه شد.




(كنت اريك مگنوس آندرئاس هرس ستنبورگ 1860، 1895) اين انگليسي در اثر خشم ناشي از مستي، با سيخ بخاري به دوستش حمله كرد، اما خودش توي بخاري افتاد و سوخت.




(گريگوري يفيموويچ راسپوتين 1871،1916) وزنه اي به بدنش بستند و در رود نوا غرقش كردند.




(لايونل جانسن شاعر انگليسي 1867 ،1902) از روي چهارپايه پشت بار به زمين افتاد و در اثر زخمهاي حاصله در گذشت.




(لنگي كالير كلكسيونر آمريكايي 1886،1947) در خانه خود و در تله اي مهلك درگذشت. تله را براي دستگيري دزدان كار گذاشته بود.




(ماركوس ليسينيوس كراسوس سياستمدار رومي 115، 53 ق.م) اين رهبر بدنام و صراف رمي به دست سربازان پارتي با ريختن طلاي مذاب در حلقش درگذشت.




(هنري اول پادشاه انگليسي 1068،1135) در اثر افراط در خوردن مارماهي دچار ناراحتي روده شد و مرد.




(يوسف اشماعيلو كشتي گير ترك) بر اثر سنگيني طلاهايي كه به كمرش بسته بود در دريا غرق شد. چون نتوانست به راحتي شنا كند.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:34 توسط Ati Oraee |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا